کتاب جنگل؛ اثری داروینیستی که حیوان اجتماعی ارسطو را به سوی لویاتان هابز می‌برد | بخش دوم | پویا نقد

کتاب جنگل؛ اثری داروینیستی که حیوان اجتماعی ارسطو را به سوی لویاتان هابز می‌برد | بخش دوم

بخش دوم نقد و تحلیل فیلم کتاب جنگل (2016):

علی رغم مشکلاتی که در زندگی جنگلی وجود دارد اجتماع حیوانات تلاش می‌کنند تا به سمت وضع قانون حرکت کنند و جامعه‌ا‌ی حیوانی را شکل دهند. ضرورت وجود قانون آنجایی رخ می‌نماید که مدام میان اعضای اجتماع حیوانات در جنگل تعارض، کشمکش، جنگ، نزاع و درگیری وجود دارد؛ اما مگر حیوانات می‌توانند قوانین منطقی برای خود تبیین کنند؟

22-shere-khan

همانگونه که در مباحث گذشته بیان شد حیوانات موجود در جنگل در واقع انسان‌هایی هستند که مبتنی بر هستی‌شناسی غربی صورت و حیاتی انسانی پیدا کرده‌اند. پس در واقع تبیین قوانین برای حیوانات جنگل ضرورت تبیین قوانین برای انسان‌ها را گوشزد می‌کند. شرایط حاکم بر جنگل قصه به گونه‌ای است که اگر قانونی وضع نشود کشمکش‌ها و جنگ‌ها ادامه دار خواهد بود. در واقع وضعیت جنگل پیش از وضع قانون، وضع طبیعی جنگ است که به بیان توماس هابز (از فیلسوفان مشهور انگلستان) در ذات انسان‌ها (که در اینجا بجز موگلی همگی صورت حیوانی دارند) نهفته است.

23-thomas-hobbes

هابز در جمله‌ی معروفش «انسان را گرگ انسان می‌داند». در این جمله وی ضمن تقلیل جایگاه انسان به گرگ، خصلتی دد منشانه، جنگ طلب و ستیزه جو از انسان نشان می‌دهد. بدین معنا که انسان‌ها مدام برای دست یافتن به خواست‌ها و تمایلات خود با یکدیگر ستیز می‌کنند تا ارضا شوند. در این رابطه هابز تاکید دارد که «زیاده‌خواهی و خودخواهی آدمیان، به جنگ همه علیه همه خواهد کشید و برای پیشگیری از آن چاره‌ای جز قرارداد اجتماعی و دولت مقتدر نیست».

24-wolves

در واقع هابز راه چاره‌ برای جلوگیری از ستیز سهمگین انسان‌ها با یکدیگر را قرارداد اجتماعی و دولت مقتدر می‌داند که در لویاتان شکل می‌گیرد.

25-leviathan

هابز همچنین تاکید می‌کند که «انسان در وضعیت طبیعی با خشونت، همسو و همراه است و دست از جنگ و ستیز برنمی‌دارد و به همین دلیل به سرور و رهبری که به او امر و نهی کند (به لویاتان) نیاز دارد و برای پایان دادن به جنگ و خشونت، چاره کار این است که به «دولت قدرتمند» تن دهد و الزاماتش را بپذیرد.» از این رو قانونی که در کتاب جنگل به قانون گرگ‌ها معروف است همان قراردادی است که اجتماع حیوانی را از ستیز نهی می‌کند و صلح را پیش پای آن‌ها می‌گذارد.

وجه تسمیه‌ی جمله‌ی معروف هابز که «انسان گرگ انسان است» در رهبری گرگ‌ها بر سایر حیوانات جنگل نهفته است. باگیرا موگلی را نزد گرگ‌ها می‌گذارد تا از او مراقبت کنند. باگیرا علت اصلی این کارش را زندگی گله‌ای گرگ‌ها می‌خواند. گله بودن گرگ‌ها به آن‌ها اجازه می‌دهد که از یکدیگر مراقبت کنند و در هنگام تقابل با دشمن متحد شوند و به سمت او هجوم برند. هر چند موگلی در حقیقت یک انسان است و گرگ نیست اما تلاش می‌کند مانند گرگ‌ها زندگی کنند و گرگ شود. گرگ‌های کتاب جنگل قراردادی با هم بسته‌اند و تلاش می‌کنند بدان پایبند باشند. آن‌ها مدام این قانون را مرور می‌کنند:

26-akela-and-wolves

اين قانون جنگل است

به اندازه‌ي آسمان، راستين و کهن است

گرگي که آن را پاس بدارد، کامياب مي‌شود

اما گرگي که از آن تخلف کند، مي‌ميرد

مثل گياه خزنده‌اي که دور تنه‌ي درخت مي‌پيچد

قانون حافظ و نگهدار همه‌ي ماست

چون قدرت گله در گرو گرگ است

و قدرت گرگ در گرو گله است

همانگونه که هابز ستیزه‌جویی انسان‌ها را ذاتی می‌داند و راه چاره را پیوستن به قرارداد اجتماعی معرفی می‌کند در کتاب جنگل نیز قرارداد اجتماعی در قالب قانون جنگل بیان می‌شود؛ که در صورت تمرد از آن ستیز جنگل را فراگرفته و عنصر متمرد هلاک خواهد شد؛ اما علی رغم بدبینی شدید هابز و ذاتی دانستن ستیز انسان‌ها باید به این نکته توجه داشت که فطرت انسان از ستیز بی علت و بدون پشتوانه مبراست. باید به این نکته دقت داشت که برداشت هابز از انسان برداشتی کاملاً مادی (متریالیستی) و ماشینی (مکانیستی) است. لذا نگاه هابز به انسان همانند نگاه او به حیوان است. همانطور که حیوانات برای بقای خود ستیز می‌کنند انسان نیز باید برای بقای خود ستیز کند مگر اینکه قراردادی اجتماعی بین آن‌ها بسته شود؛ که در آن قرارداد ارزش‌های الهی و معنویات جایگاهی ندارند. چرا که از منظر هابز «خدا و هر گونه واقعیت روحانی از فلسفه کنار گذاشته می‌شود و فلسفه صرفاً جویای علل و خواص اجسام است.» فلسفه‌ای که که منتج به تبیین قرارداد اجتماعی می‌شود.

جهش از اجتماع حیوانی به جامعه‌ی حیوانی موضوع دیگری است که در فضای اجتماعی کتاب جنگل رقم می‌خورد. حیوانات تا قبل از قانون و قرارداد اجتماعی در جایی به نام جنگل مجتمع‌اند. پس از وضع قانون (قانون گرگ‌ها، قانون جنگل) جمعیت حیوانات دیگر اجتماع نیستند بلکه جامعه‌ای را شکل داده‌اند که می‌توان عنوان جامعه‌ی حیوانی را بر آن اطلاق کرد. پس بر این مبنا عناصر موجود در این جامعه، حیواناتی اجتماعی‌اند. از طرفی همانطور که پیش‌تر از این بیان شد حیوانات موجود در کتاب جنگل به واقع انسان‌اند و در ظاهر حیوان می‌نمایند. بنابرین آنچه حاصل می‌شود این است که انسان حیوان اجتماعی است. ارسطو در این رابطه می‌گوید:

27-aristotle-quote

«پولیس یا دولت پدیده‌ای طبیعی است و انسان به حکم طبیعت حیوان اجتماعی (سیاسی) است و آن کس که از روی طبع و نه بر اثر تصادف، بیرون از شهر [دولت] باشد، موجودی یا فروتر از آدمیان است یا برتر از آن‌ها.»

28-aristotle

او همچنین می‌افزاید:

«انسان حیوان اجتماعی (سیاسی) است بدین معنی است که انسان تنها در درون دولت (شهر) و به عنوان شهروند می‌تواند زندگی خوبی داشته باشد.»

از این رو همان اندازه که گرگ‌ها، پلنگ‌ها، خرس‌ها و سایر حیوانات کتاب جنگل حیواناتی اجتماعی‌اند، موگلی نیز حیوانی اجتماعی است. اینجاست که مجدداً «انسان حیوان استِ» متفکران غربی در قالب تصاویر مرور می‌شود. بدین خاطر است که تخیل غربی نیز به تبع تفکر آن، تصویری حیوانی از انسان ارائه می‌دهد و جامعه‌ی انسان را جامعه‌ای حیوانی توصیف می‌کند. در حالی که انسان و حیوان دو مخلوق متفاوت‌اند؛ چه از حیث ماده، ماهیت و خلقت؛ چه از حیث معنا و غایت. لذا این پایه‌ی فکری غلط است که نهایتاً منتج به انیمالیسم یا اصالت حیوان در تمدن غرب شده است. فساد، فحشا و نابودی حرث و نسل از جمله ثمرات پیروی از حیوان‌مداری در غرب است که جایی برای انسانیت و اصالت انسان باقی نگذاشته است.

پیش از این گفته شد قانون جنگل را گرگ‌ها وضع کردند و این گرگ‌ها هستند که در رأس جامعه‌ی حیوانی کتاب جنگل قرار دارند. علاوه بر استدلالی که در جمله معروف هابز (انسان گرگ انسان است) برای اثبات نقش برجسته‌ی گرگ‌ها در جنگل بیان شد، باید علت رهبری گرگ‌ها بر سایر حیوانات نیز معین شود. چرا گرگ‌ها باید قوانین را تبیین کنند و در رأس قدرت قرار گیرند؟

برای علت یابی رهبری گرگ‌ها در جنگل باید به سمبولیسم (نمادگرایی) و تاریخ اسطوره‌‌پردازی رجوع کرد.

یکی از نمادهای مهم که در برخی فیلم‌های ژانر وحشت یا کمدی وحشت مورد استفاده‌ی سینماگران و نویسندگان قرار می‌گیرد گرگینه یا گرگ دیس است.

29

گرگینه موجودی افسانه‌ای و از خرافات مردم اروپاست. این افسانه اقتباسی است از داستان اسطوره‌ی یونانی به نام لیکائون. لیکائون پادشاه بی رحم و ظالم ارکادیا بود. او برای جلب توجه زئوس، یکی از فرزندانش به نام نیکتیموس را قربانی و گوشت کباب شده‌ی او را برای خدای خدایان (زئوس) سرو کرد. در پاسخ به این عمل وحشتاک و نفرت انگیز، زئوس، لیکائون را به گرگ تبدیل کرد و بقیه ۵۰ فرزند او را با رعد و برق کشت؛ اما نیکتیموس را به زندگی بازگرداند.

30-were

افسانه‌ی دیگر گرگ کپیتول است. گرگ کپیتول، گرگ ماده‌ای بوده که به دو برادر دو قلوی رموس و رمولوس (بانیان افسانه‌ای شهر رم) شیر می‌داده است. بدین سبب در عهد عتیق گرگ ماده در میان رومیان و ملت‌های تحت سلطه‌ی آنان نماد رم شناخته می‌شده است. از سویی رومی‌ها عموماً تلاش می‌کردند تا از آسیب رساندن به گرگ‌ها از جانب جهانیان جلوگیری به عمل آورند.

31-she-wolf-of-rome-1

طنز پرداز رومی پلوتس البته با بیان جمله‌ی معروف انسان گرگ انسان است (که هابز نیز برای بیان بخشی از فلسفه‌ی سیاسی‌اش از آن بهره جسته) تصویری خشن و ستیزه جو از گرگ‌ها ارائه می‌دهد.

32

در اسطوره‌های نورس نیز سه دسته گرگ نحس و شوم وجود دارد که تحت عناوین فنریر، اسکول و کوچک‌ترین فرزند لوکی و انگربودا معرفی می‌شوند.

33-fenrirodin12

بر طبق اوستا، متن مقدس از زرتشت، گرگ‌ها مخلوقاتی هستند که از تاریکی روح شیطان اهریمن به وجود آمده‌اند که جزو حیوانات بسیار بی رحم و ظالم به شمار می‌آیند.

گرگ به عنوان موجودی افسانه‌ای به فرقه‌ها و افسانه‌های سرب و بالکان ارتباط پیدا می‌کند. گرگ بخش مهمی از اسطوره گرایی سربی‌ها را شکل می‌دهد. در اسلاویک، مذهب و اسطوره‌گرایی سربیان کهن، گرگ به عنوان توتم مورد استفاده قرار می‌گرفت. در اشعار حماسی سرب‌ها، گرگ سمبل نترس بودن و بی باکی است.

گرگ در برخی افسانه‌ها با ویژگی‌های مثبت توصیف می‌شود و در برخی دیگر نکوهیده و منفی؛ تا جایی که در باور بشر ایرانی (در زرتشت) گرگ با صفات اهریمنی و شیطانی توصیف شده است. در باور بشر ایرانی امروز و رهبران انقلاب اسلامی نیز گرگ نمادی از طمع، درنده خویی و صفات نکوهیده است و عموماً به عنوان نماد دشمنان ایران اسلامی مورد استفاده قرار می‌گیرد. مطالعه‌ی تاریخ نیز نشان می‌دهد عموماً در افسانه‌های غربی گرگ از نمادهای مذموم و منفی به شمار می‌رود. با این توصیف نمایش چهره‌ی مثبت از گرگ پیام‌های خاص خود را به همراه خواهد داشت. گرگ‌ها در کتاب جنگل به عنوان دوست، همراه و حامی انسان و در سطحی فراتر حتی رهبر جامعه‌ی حیوانات (یا همان جامعه‌ی انسان‌های) درون جنگل توصیف می‌شوند.

نمایش تصویر گرگ به عنوان رهبر و حامی انسان (موگلی ترجیح می‌دهد با گرگ‌ها زندگی کند) در کنار پیام‌هایی نظیر فروکاست جایگاه انسان در سطح حیوان و تقلیل شأن روح و فطرت انسانی، به دنبال زدودن چهره‌ی اهریمنی و شیطانی گرگ و بزک چهره‌ی اوست. منظور از شیطان بودن گرگ، جاندار و مخلوقی به نام گرگ نیست بلکه مقصود نماد و معنایی است که از گرگ استنباط می‌شود.

حال بد نیست قدری در زمینه‌ی شخصیت‌ها، گفتارها و رفتارهایی که از آن‌ها سر می‌زند تمرکز و تعمق صورت گیرد. موگلی، باگیرا، بالو (خرس)، پادشاه لوئی، گرگ‌ها، فیل‌ها و شیرخان …

35-the-jungle-book

موگلی به عنوان یک انسان، در کنار حیوانات و با آن‌ها زندگی می‌کند.

36-mowgli

موگلی را ابتدا باگیرا پیدا می‌کند و برای حفظ جانش او را به گله‌ی گرگ‌ها می‌سپرد. سردسته‌ی گرگ‌ها می‌پذیرد موگلی را به شرط حرکت در چارچوب قانون عضو گله به حساب آورد. با وجود اینکه موگلی بعضاً با کلک‌هایش از خطوط قرمز عبور می‌کند اما می‌کوشد در قاعده‌ی قانون گرگ‌ها باقی بماند. او همراه با گرگ‌ها مدام بند‌های قانون را با زبان تکرار می‌کند و خود را پایبند به آن‌ها نشان می‌دهد. با این حال او نمی‌تواند دست از کلک‌هایش بردارد. زمانی که موگلی از گله گرگ‌ها فاصله می‌گیرد و با بالو آشنا می‌شود کلک‌های جدیدی فرا می‌گیرد و بیش از پیش از آن‌ها استفاده می‌کند و بدین واسطه از خطوط قرمز گرگ‌ها رد می‌شود. بالو نیز که در این برهه برای موگلی نقش حامی و راهنما را بازی می‌کند مدام در گوش او می‌خواند تا کلک‌هایش را بدون رعایت حد ادامه دهد. قهرمان کوچک قصه ابتدا نمی‌پذیرد قانون گرگ‌ها را زیر پا بگذارد گویی قوانین به وجدان او تبدیل شده‌اند؛ اما در ادامه ترجیح می‌دهد به کلک زدن‌هایش ادامه دهد. بالو خطاب به موگلی که خود را ملزم به رعایت قانون و پیروی از باگیرا می‌داند، می‌گوید:

37

(موگلی: باگيرا گفت بايد برم به روستاي انسان‌ها …)

بالو: اوه، آره من باگيرا رو می‌شناسم. میدونی مشکلش چیه؟ همیشه از قانون پیروی میکنه؛ ولی گاهی اوقات باید قوانین شکسته که نه لزوماً (!) ولی قطعاً منعطف بشن و قطعاً دوباره تفسیر بشن. اینطوری فکر نمی‌کنی؟!

در واقع بالو به دنبال انعطاف پذیر کردن قوانین و بازگذاشتن دست موگلی برای زدن کلک‌های بیشتر است. در بطن این جملات نوعی اباحی‌گری و لیبرالیسم نهفته است. حرف اصلی در لیبرالیسم این است که انجام هر کاری مباح است؛ یعنی حدودی چون حرام و حلال فاقد اهمیت‌اند و انسان به تبع اختیار خود انتخاب می‌کند که چه مسیری را طی کند. اختیار نیز حد معینی برای نحوه‌ی گفتار و رفتار ندارد. در این صورت دایره‌ی انتخاب‌های انسان وسعت پیدا کرده و نفس، انجام هر عملی را برای خود جایز می‌شمرد. از این رو به هر عملی تن در می‌دهد بدون اینکه به عاقبت آن توجهی داشته باشد. البته شاید در نگاه اول اعمال موگلی مثبت به نظر برسد (مانند نجات بچه فیل، کمک کردن به بالو برای خوردن عسل، مقابله با شیرخان و نجات جنگل از آتش سوزی) اما حقیقت این است که موگلی با عبور از قانون می‌تواند موفق به انجام این کارها شود. بدین معنا که اگر موگلی به قانون گرگ‌ها و قانون جنگل (پس از شکل‌گیری جامعه) پایبند می‌بود، نمی‌توانست هیچ یک از این کارها را انجام دهد. لذا عدم پایبندی به قانون و زدن کلک‌های بیشتر و در یک کلام پیروی از لیبرالیزم حلال بسیاری از مشکلات معرفی می‌شود. علاوه بر این جامعه‌ی حیوانات درون جنگل در واقع جامعه‌ی انسان‌هاست لذا قوانین گرگ‌ها نیز همان قوانین و قراردادهای اجتماعی مختص انسان‌هاست. از این رو تفاوت ظاهری موگلی به عنوان یک انسان و سایرین به عنوان حیوان نباید این شبهه را ایجاد کند که حیوانات در زدن کلک ناتوان‌اند؛ کما اینکه بالو که در بالا رفتن از صخره‌ها ناتوان بود، موفق می‌شود این کار را انجام دهد و در صحنه‌ی پایانی فیلم به راحتی از تنه‌ی درخت بالا می‌رود.

38

در انتهای داستان موگلی به جای رفتن به دهکده‌ی انسان‌ها در جنگل کنار گرگ‌ها و سایر حیوانات باقی می‌ماند؛ اما رویه‌ی گذشته خود را که بر کلک نزدن و در چارچوب قانون حرکت کردن بود کنار گذاشته و با زدن کلک‌های بیش‌تر موفق می‌شود بر سایر گرگ‌ها در مسابقه‌ی فرار غلبه کند. با این وجود ظاهراً او خود را جزو گله‌ی گرگ‌ها می‌داند و قانون را تکرار می‌کند. در مسابقه‌ی فرار، موگلی کلک می‌زند و برنده می‌شود. این حرکت موگلی در واقع کلک زدن برای رسیدن به هدفی مشترک است. همان عملی که ماکیاولی آن را جایز می‌داند. بدین معنا که برای تحقق هدف می‌توان کلک زد و از وسایل مختلف بهره جست.

موگلی در صحنه‌هایی از فیلم در مقابل فیل‌ها زانو زده و سر تعظیم فرود می‌آورد. اولین بار باگیرا که موگلی را در مسیر همراهی می‌کند، توصیفی خداگونه از فیل‌ها ارائه می‌دهد:

39-elephant

باگیرا: فيل‌ها. سرت رو بيار پايين.

موگلی: چرا؟

باگیرا: بهشون احترام بذار. فيل‌ها اين جنگل رو ساختن. رودخونه در شياري که اونا با عاج‌هاشون ساختن، جريان داره. هر جا که اونا در خرطومشون دميدن، برگ‌ها فرو ريختن. اونا تمام چيزايي که داريم رو ساختن. کوه‌ها، درختان، پرندگان داخل درختان.

این توصیف خداگونه از فیل‌ها که ریشه‌ در پاگانیسم (کفرکیشی) عمیق ساکنان جنگل و حامیان این باور دارد در چند صحنه‌ی فیلم به چالش کشیده می‌شود و هدف از این چالش مخدوش کردن جایگاه خدا در باور مخاطب است.

فیل‌ها که خالق همه چیز خوانده می‌شوند هنگامی که فرزندشان در چاله‌ای به دام می‌افتد، در خارج کردن او ناتوان ظاهر شده و این موگلی است که با کلک‌هایش می‌تواند بچه فیل را نجات دهد. در صحنه‌های پایانی نیز این موگلی است که با کلکش شیرخان را به هلاکت می‌رساند و خبری از فیل‌ها و تاثیر آن‌ها بر موگلی در میان نیست.

در این صحنه‌ها فیل‌ها که نماد خالقان جنگل به شمار می‌آیند، عاجز، ضعیف و مادی توصیف می‌شوند در حالی که موگلی با کلک‌هایش، با عبور از خط قرمزها قادر است به این خدایان (فیل‌ها) ناتوان کمک کند. از این رو در گام اول، جایگاه خدا در حد مخلوقاتی چون فیل‌ها فروکاست پیدا می‌کند؛ در گام بعدی ضعف و عجز آن‌ها به تصویر کشیده می‌شوند و در گام نهایی ناتوانی آن‌ها برای نجات مخلوقات خود به نمایش در می‌آید.

نتیجه گیری:

شاید کتاب جنگل اثری نوستالژیک به نظر برسد که ذهن مخاطب را به گذشته‌های دور پرتاب می‌کند و قطار خاطراتش را به حرکت وا می‌دارد و حوادث آن روزهای عالم را در مقابل دیدگانش زنده می‌کند اما واقعیت این است که تکرار کتاب جنگل آن هم در قالبی متفاوت و جذاب هدفی دیگر را دنبال می‌کند. به دور از عقل و منطق است که کمپانی دیزنی به عنوان یکی از 6 قدرت برتر هالیوود، صرفاً برای تجدید خاطره و ایجاد حس نوستالژیک در مخاطبانش قصه‌ی تکراری گذشته را برای چندمین بار تکرار می‌کند. از این جهت نباید به کتاب جنگل تنها به عنوان زنده کننده‌ی خاطرات و سکوی پرتاب به گذشته‌ها نگاه کرد. کتاب جنگل اثری است که با زبان هنر حرف‌هایی ایدئولوژیک، فلسفی و استراتژیک می‌زند. کتاب جنگل در پی گفتن حرف‌هایی جهانی با بیانی عامه‌پسند است. کتاب جنگل از داروینیسم می‌گوید. آنجایی که کا بر موگلی چنبره می‌زند و قصد خوردن او را دارد باید خرسی باشد که با پنجه‌ها و دندان‌های تیزش توله انسان را نجات دهد، آنجا که شیرخوان به موگلی حمله‌ور می‌شود باید کلک‌های او کار ساز افتاده تا بقا پیدا کند، آن‌جا که باگیرا در تمرین فرار موگلی را دنبال می‌کند او باید بتواند به سرعت بدود تا در کام مرگ گرفتار نیاید. این اتفاقات قانون جنگل را به نمایش می‌گذارند که اگر نکشی کشته می‌شوی. داروینیسم نیز همین را می‌گوید که بقا با اقویاست و هر کس قوی باشد باقی می‌ماند همانطور که زورمندی شیرخان رهبر گرگ‌ها اکیلا را از میدان به در می‌کند. کتاب جنگل برای تقابل با ستیز داروینیستی از فلسفه‌ی سیاسی هابز می‌گوید. از این سخن می‌گوید که انسان گرگ انسان است و ستیز اجتناب ناپذیر است مگر او قرارداد اجتماعی و لویاتان هابز را بپذیرد. کتاب جنگل از حیوان اجتماعی ارسطو می‌گوید و شکل گیری پولیس را در گرو اجتماعی عمل کردن انسان‌ها می‌داند؛ انسان‌هایی که به بیان ارسطو و خیل عظیمی از فیلسوفان غربی چیزی جز حیوان نیستند. کتاب جنگل گاه از پایبندی به قانون گله می‌گوید و گاه از آن بر حذر می‌دارد. باگیرا وجدان قانوان مدارانه‌ی موگلی است که در کسوت مجری قانون ظاهر شده و او را از انجام اعمال غیر قانونی باز می‌دارد؛ اما در مقابل بالو قرار دارد که مدام موگلی را به انجام هر چه بیش‌تر کلک‌هایش تشویق می‌کند. موگلی کلک زدن را به کلک نزدن ترجیح می‌دهد. در انتها نیز مخاطب حق را به او می‌دهد چرا که اگر کلک‌های موگلی نبود جنگلی نیز باقی نمی‌ماند. موگلی لیبرالیزم را می‌پذیرد هر چند در انتها به جای رفتن به روستای انسان‌ها ترجیح می‌دهد در کنار گله‌ی گرگ‌ها که به قانون جنگل پایبندند، بماند. موگلی می‌ماند تا حیوان بودن خود را اثبات کند. موگلی در جنگل می‌ماند و در مانور فرار شرکت می‌کند اما دیگر کسی نمی‌تواند مانع کلک‌های او شود.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *